رفت!

رفت!رفت و با همين رفتن معنای دو چيز را به من فهماند:عمق يک دلتنگی و اوج يک حماقت!!

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤


 

يه چيزی!!

ولی چی؟!

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳


 

بعضی چيزها انقدر کوچيکند که ممکنه نبينی‌شون ويا بدون اينکه بفهمی زير پات لهشون کنی.
بعضی چيزهام انقدر بزرگند که ممکنه وجودشون رو احساس نکنی و يا بدون اينکه بفهمی لهت کنند.

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳


memories consume

می‌خواند آواز    در کنار من،انگار    می‌زند فرياد چه بی‌صدا
من و تو خيره    نه جاودانه    نه پر هياهو    پيداست    بی‌نهايت    بی‌کرانه  
 
بيا    بنگر    می‌گذرد زمانه 
 بی‌امان    درگذران    بگذر از ديروز و رويای فردا
 
 امروزی که با ماست    می‌رويد    می‌شکوفد    می‌پوسد فردا    می‌ماند اين صدا

می‌کند آغاز    بشنو اين پژواک حالا    می‌گويد از خاطرات ما
سرودی کهنه    نه جاودانه    نه پر هياهو    پيداست    بی‌نهايت    بی‌کرانه
 بيا    بشنو    می‌سرايد ترانه
 بی‌پايان    در هر زمان    زير هر آسمان     می‌ماند اين کلام
 زنده همچون طوفان    جاری در لحظه های ناب بودن     جاری در اين آواز 
                                                                                      تا ابد می‌مانيم

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳


 

ايده آليست!!!!

-مينا

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳


 

يک قلعه، يک شاهزاده بی هدف و سه نگهبان.در دامنه کوه!
سه نگهبان تعظيم کردند . شاهزاده داخل قلعه شد و زمان گذشت.
قلعه فرو ريخت و سه نگهبان خسته در جستجوی قلعه ای ديگر به سوی قله حرکت کردند.

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

وقتی الکی ميگی حافظه ات خيلی هم خوبه همين ميشه ديگه! طرف هم بهت ميگه اگه راست ميگی بگو ظهر ناهار چی خوردی!؟! اونوقت  تو هم يادت می افته که يادت رفته ناهارت رو بخوری! تازه گرسنت هم ميشه!!! ای بابا...

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳


چراغ قرمز!

دود سيگار به طور ماهرانه و جالبي از بين لبهاي بنفشش خارج ميشد. به نظرم خيلي زيبا اومد خيلي زياد. وقتي كه كه نگاهش به من افتاد سرش رو به علامت نفي تكون داد؛ پوزخندي زد و روش رو برگردوند. به كف خيابون خيره شده بودم. يك دفعه دو تا نقطه خيس روي صورتم احساس كردم كه داشتن خطهاي عمودي ميكشيدند. سرم رو بلند كردم ديدم به من خيره شده! پوزخندشو به خودش تحويل دادم! پسري كه جلوش نشسته بود رو صدا كرد و چيزي بهش گفت و هردو با هم به من خيره شدند! ديگه جلوم رو درست نميديدم انگار كه بخواي از توي ژله بيرنگي كه با قاشق حسابي شكسته شده نگاه كني! فقط فهميدم كه داشت چيزي بهم ميگفت چشمهامو پاك كردم كه ببينم چي ميگه. چراغ سبز شده بود فاصلم باهاش زياد شده بود بازم گفت و دستشو تكون داد ولي من باز نفهميدم! آقاي راننده چپ چپ نگاهم ميكرد. خانم كناريم تمام وزنش رو انداخته بود روي من. چشمهاش باز بود ولی صدای خروپفش رو ميشنيدم. شروع کردم به شمردن خطهای کف خيابون. اي كاش ميفهميدم كه اون چي گفت.

- مينا

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳


۳ در ۱

آيدا كه رسمآ اعلام كرد ديگه نمينويسه! فرنوش هم كه از خيلي وقت پيش ديگه نمينويسه فاطمه هم كه اصولآ سرش شلوغه! پريسا هم كه ديگه انقدر كار داره كه همون ماهي يك نوشته اش رو هم نميشه ديد! خودم  هم كه ....

 خيلي فكر كردم كه اينجا چيزي بنويسم يا نه! هه هه دروغ گفتم اصلا فكر نكردم فقط قصد داشتم كه فكر كنم.(دو نقطه دي!!)ولي امروز كه يكي گفت اينجا رو حذف كنيم رگ غيرتم به جوش اومد!!!!شايد سعي كنم يه چيزايي بنويسم! ولي مشكل اينه كه براي وبلاگ نوشتن رو دوست ندارم! اصولا براي كسي نوشتن خيلي برام سخته حتي حرف زدن براي يك نفر هم سخته!! البته خيلي هم سخت نيست ولي بعد از يك مدت ممكنه بي ارزش بشه براي آدم(من).

...........................................

امروز تولد يك هفته پيش آيداك بود. خوش گذشت. شايد مثل هميشه!

در عرض اين يك سال و اندي گذشته هر بار كه دور هم جمع ميشديم به نظرم يك جوري ميومده!(مياد)هر بار به طرز وحشتناكي متفاوت با قبل و به همراه يه جور گيجي مبهم!!  تقريبا بعد از همه ي اين دور هم جمع شدن ها يك حس بدي پيدا ميكنم. نميدونم شايد به نوعي دچار نوستالژيا ميشم! شايد هم نميتونم اين همه تغيير رو درك كنم يا بهشون عادت كنم! نميدونم بقيه هم يك چنين حسي دارن يا نه ولي به نظرم مياد كه اين حالت با كمي تغيير توي بقيه هم هست!

.........................................

امروز عكسهاي سوم راهنمايي رو ميديدم. روز آخر مدرسه! اگر اشتباه نكنم قرار بود يك هفته تعطيل باشيم و بعد فيلتر!!! يادش به خير چقدر از اين فيلتر سوء استفاده ي سياسي ميكردن!!!صورت هاي بچه ها رنگ شده بود! چقدر گريه كرديم! اون روز همه يكي يك بادكنك برده بوديم! ياد خيلي چيزا افتادم! اون مكان مقدس زير پله كه يادم نيست بهش چي ميگفتيم؛آلاچيق؛ اون هتل چند ستاره!!!! يا اون راهروي پشت كلاس كه پر از نوشابه هايي بود كه با مهارت تمام با تخته بازشون ميكرديم!!حتي بستني هايي كه با ف.ف ميخورديم!!سطل آشغال منصوره! اجتماعي و تاريخي كه هرگز نخوندم! و امتحانايي كه در مجاورت فاطمه دادم!!!

بعدش هم كه عكسهاي جشن فارغ التحصيليمون! ديگه چيزي نگم بهتره. هم اين عكسها و هم او قديميتر ها يك حال و هواي خيلي خاصي داشتند! انگار خيلي دور تر از اوني بودن كه بتونم تصور كنم همه ي اين خاطره ها يك روزي واقعيت داشتند.
-مينا

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳


over !!

هوم..

این آخری دیگه یه روزه دیگه بود ولی این 24 ساعت پیش روزی بود که من فهمیدم میشه بیشتر از یه حدی هم تو یه روز.............

 

پ .ن)شاید کاملا معلوم باشه ولی احتمالا تا یه مدت این جا دیگه نوشته ای از من نمی بینید واگه نوشته ای باشه مال مینا است یا یکی دیگه.همین.

 

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳


 

اين هم از امشب ما!!

چرا من خوابم نميبرد؟!!

  
نویسنده : MIM ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳


 

ديشب اون بازم رفت. مي دونستم كه زود بر مي گرده شايد زودتر از هميشه ولي مثل اون موقع ها بهانه گرفتم!ديشب مي خواستم با يكي حرف بزنم نه! فقط با اون -....مي دونم...مثل هميشه...ولي خوب خوشم نمياد...به هر حال...- من صداش كردم ولي جواب نداد. اصلا نشنيد. شايد هم نبود. آره هيچ جا نبود. چند وقتي هست كه ديگه جايي نيست. نكنه گم شده باشه يا اينكه قايم شده؟! نه؛فكر كنم ديگه جايي نداره. گفته بود همه رو فروخته يعني داده. ديشب چند نفر رو اساسا گاز گرفتم. حال دو نفر رو هم تا اونجا كه حوصله داشتم گرفتم البته عمدي نبود ولي يكيشون كاملا حقش بود!- عذاب وجدان هم ندارم-ديشب ماه نبود. ستاره هم به جز اون چراغ  چشمك زن قرمزه كه زشته فقط دو تا بود. همش ابر هاي گوله گوله بود. ديشب كلي پشه بود و البته كلي هم حشره كش! فقط تا صبح خفه شدم.

- مينا

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳


حماقت؟

شب امتحان نمی ری بازی پرتغال و اسپانيا رو نگاه کنی و سعی می کنی به قوانين ماکسول فکر کنی..:‌((

فرداش سر جلسه يه سوال رو تا آخر حل می کنی،می فهمی اولش اشتباه کرده بودی.حوصله ت سر می ره،پا ميشی برگه ت رو می دی:!

  
نویسنده : MIM ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳